رد کردن پیوندها

پیام احتسابیان

اواخر شهریور، سال 1401 شمسی. اتفاقاتی در جریان است که ذهنم را از هر سویی به سمت خودش مشغول کرده. حوادثی که زندگی روزمره­ام را تحت تاثیر خودش قرار داده. حتی امور عادی و روزمره هم  پاک یادم رفته بود. اخبار را مرور می­کردم که تلفنم زنگ خورد. از یاران قدیمی است، فرهاد رضوی. تماس را جواب می­دهم و بعد از احوال پرسی در مورد سفر صحبت می­کنیم. این هم یادم رفته بود، که شهریور و مهر هر سال یادآور سفر گاوبانگی بود که دو سال به خاطر شرایط کرونا نرفته بودم و سال قبلش هم به دلیل روند درمان ریه­ام نرفته بودم. برای همین  از دو ماه قبل با فرهاد برنامه داشتیم که امسال حتما برویم. کمی صحبت می­کنیم و شرایط را می­سنجیم، واقعیت آنچنان حال و هوای سفر نداشتم اما گاوبانگی فرق می­کرد. فقط سفر نبود، نوعی کار و تجربه و آموزش بود. نوعی همدلی و مشارکت در این سفر وجود داشت که از نقاط مختلف ایران برای یک هدف واحد دور هم جمع می­شدیم. از طرفی خانمش هم باردار بود و باید زود تر به تهران بر می­گشت. برای همین نتیجه گفتگوی تلفنی آن شد که نسبت به سالهای قبل زمان کوتاه­تری به گلستان برویم و برگردیم. همین شد که برای سفری پنج روزه برنامه­ریزی کردیم و قرار شد فرهاد با فرشاد اسکندری یار قدیمی دیگر هماهنگی­های لازم را انجام دهد. سه رفیق گرمابه و گلستان دوباره قرار بود در کنار هم باشیم. در پارک ملی گلستان.

برنامه­ریزی سفر انجام شد و تاریخ حرکت رو مشخص کردیم، آب و هوا رو هم چک کردیم و من خریدها را انجام دادم. چند روز قبل سفر، درست یادم نیست چندم بود، از یکی از دوستانم پیامکی دریافت کردم و دنبال دوستش می­گشت که در بلوار کشاورز گم شده بود و برای یافتن او از همه راهنمایی می­خواست تا به خانواده­اش کمک کند. از اونجایی که برخی دوستان وکیل و فعال اجتماعی داشتم نام و شماره ملی­اش را گرفتم تا پرس و جو کنم تا شاید علت گم شدن یا نهاد بازداشت کننده مشخص شود. پیامک بعدی این بود، نیکا شاکرمی، شانزده ساله با کد ملی….. ، دو سه روزی که هنوز تهران بودم پیگیری کردم و عدم حصول نتیجه از هر جهت.

 بالاخره زمان سفر گاوبانگی فرا رسید. شنبه نهم مهر ماه همراه با فرهاد تهران را به قصد پارک ملی گلستان ترک کردیم. صبح زود راه افتادیم تا قبل از غروب به تنگه راه برسیم.  

فرهاد حدود ساعت 5:45 صبح به دنبالم آمد. وسایلم را در ماشین گذاشتم و راهی شدیم. انتخاب مسیر جاده تهران به سمنان بود و از آنجا به گلستان. به شاهرود و دامغان رفتیم و از جاده خوش ییلاق به آزاد شهر و از آنجا به پارک ملی عازم شدیم. بیشتر مسیر خشک و استپی بود. در شاهرود و دامغان باغات گردو، پسته و انگور نمایان بودند و در گردنه خوش ییلاق به مه غلیظی برخوردیم. مسیر زیبایی بود، هوا هم بسیار عالی. مه که تمام شد کمی جلوتر به کنار جاده زدیم و ناهار خوردیم. فرهاد چند ساندویچ مرغ خوش مزه درست کرده بود. کمی بعد راه افتادیم، کم­کم اطراف جاده جنگلهای گلستان پدید آمدند. مینو دشت را رد کردیم . حدود ساعت 1:35 بعدازظهر به مهمانسرای تنگه راه محل قرار با فرشاد رسیدیم. خودش هنوز نیامده بود و برای هماهنگی سایر داوطلبین حاضر در منطقه به پاسگاه میرزابایلو رفته بود. سامان خراسانی که از چند سال پیش می­شناختمش به استقبالمان آمد و داخل مهمانسرا شدیم.

 ساختمانی سنگی و قدیمی که در دهه پنجاه خورشیدی ساخته شده بود و متعلق به شاپور پهلوی برادر شاه بود، زمانی که کانون شکاربانی بجای سازمان حفاظت محیط­زیست فعلی وجود داشت. داخل نشستیم و استراحت کردیم. سامان چای آورد و در بالکن مهمانسرا که نمایی رو به جنگل داشت مشغول شدیم و با بقیه دوستان خانم و آقا که در مهمانسرا حضور داشتند آشنا شدیم و به صحبت و گفتن خاطرات سفر به پارک ملی گلستان مشغول شدیم. باران خوبی باریدن گرفت و حدود ساعت 16 بود که فرشاد هم به مهمانسرا آمد. شب را در مهمانمسرا سپری کردیم. دوستان و همکاران داوطلب دیگری هم حضور داشتند که کمک فرشاد بودند و در این سفر با آنها آشنا شدم، از جمله امیر و همسرشان خانم المیرا .

روز دوم سفر، یکشنبه صبح فرهاد کمی زودتر از خواب بیدار شد تا با دوربین عکاسی اطراف مهمانسرا از پرندگان عکاسی کند. من ولی خوابیدم تا استراحت کامل کرده باشم. با بیدار شدن فرشاد و سایر اعضا، صبحانه خوردیم. با فرهاد و سامان به سمت شهر رفتیم تا ضمن خریدهای لازم برای روزهای بعد، نامه اداری فرشاد را هم برایش پست کنیم. وقتی به مهمانسرا بازگشتیم، زمان زیادی برای توقف نداشتیم. چون فرشاد برای رفتنمان به دشت (منظقه­ای در ارتفاعات پارک) هماهنگیهای لازم را انجام داده بود و باید سریع راه می­افتادیم. وسایل را پشت خودرو فرهاد قرار دادیم و از دوستان خداحافظی کردیم. به پاسگاه دشت رفتیم و ماشین را همانجا در پارکینگ گذاشتیم. فرهاد قبلا پاترول داشت و امکان تردد در مسیرهای بیابانی را داشتیم و اینجور مواقع با خودروی خودمان می­رفتیم، اما چند سالی بود که بجای آن یک سواری خریده بود و مجبور بودیم تا با خودروی سازمانی به دشت برویم. برای همین محیطبان محمود شاه­مرادی که قبلا ندیده بودمش با یک نیسان پیکاپ ما را به محل مورد نظر برد. مسیری پر پیچ و خم و با دست اندازها و ناهمواریهای فراوان. بالاخره بعد گذشت حدود 45 دقیقه به دشت رسیدیم.

در ارتفاعات دشت، کلبه­ای بالای آن وجود دارد که به کلبه ییلاق معروف است. گروه قبل از ما دو دختر جوان بودند که با آقای شاه­مرادی به پایین بازگشتند. خانم زارع یکی از آنها  بود که قبل از رفتن، درباره اتاقک و امکانات و نحوه نگهداری اون توضیحات مفصلی بهم داد. کلبه اندازه یک اتاق حدودا بیست متری بود، بدون آب و برق، ولی وسایل رفاهی خوبی داشت. از جمله تخت دو طبقه، وسایل خواب و ابزار خورد و خوراک. توالت هم در بیرون اتاقک قرار داشت. تانکری هم برای تامین آب در بیرون زیر سایه دو درخت در نظر گرفته شده بود. وسایلمان را داخل اتاق قرار دادیم، وعده­های غذایی را روی کانتر گوشه اتاق قرار دادم. کمی موقعیت کلبه و اطرافش را بررسی کردم. از بشقاب و قاشق چنگالهای داخل کابینت که احتیاج داشتم جدا کردم تا از آنها استفاده کنیم. چرخی اطراف کلبه زدم تا با موقعیت جدید آشنا شوم. فرهاد و همسرش که سال 97 باهم به پارک ملی آمده بودیم و از هم جدا شده بودیم و من به نقاط دیگر پارک رفته بودم، آنها در این کلبه اقامت داشتند و فرهاد با موقعیت مکانی آن آشنا بود. آن سال (97) حدود ده روزی در پارک ماندم و در مناطقی چون قزل یقر، خان دوشان، یکه برماق، آلمه و ارتفاعات جنگلی که با اسب رفتیم حضور داشتم. یکه برماق کومه-ای ساخته شده از چوبهای جنگلی  و شاخ و برگ درختان بود و حال و هوای خاصی داشت و خود فرشاد آن را بنا کرده بود. اما چادرهای خان دوشان که نزدیک جاده و حاشیه جنگل بود یا قزل یقر،­ چادرهای آماده و برزنتی و مجهزتری بودند. پاسگاه آلمه هم که از قدیمی ترین پاسگاه­های پارک ملی گلستان است و آنجا با جعفر پناه­پور آشنا شدم. عکاس حیات وحش و علاقمند به حیوانات و طبیعت بود. چون سه شب بود که حمام نرفته بودم،در آلمه از فرصت استفاده کردم دوشی گرفتم، وسایلم را جابجا و مرتب کردم ولی جعفر برای عکاسی به اطراف پاسگاه رفت و اتفاقا دست پر هم برگشت و عکسهای زیبایی از قوچ و میش­ها گرفته بود. به محض برگشتنش به دو فنجان نوشیدنی دعوتم کرد. معجونی انفجاری بود. خودش خیلی دوست داشت ولی اصلا به مزاق من خوش نیامد و در رودربایستی با ایشان توانستم نصف لیوان را بخورم تا ناراحت نشود چرا که با ذوق و شوق فراوانی آن را درست کرده بود؛ ترکیبی از قهوه آماده، هات چاکلت و یک چیز دیگر که خاطرم نیست. عصر آن روز با مهدی کمالی که از کرج به گلستان آمده بود پس از خداحافظی با جعفر پناهی راهی منطقه “قِزل یِغر” شدم که دو محیطبان به جز ما در آن مستقر بودند. منظره­ای زیبا در ارتفاعات پارک با چشم اندازی رو به جنگل و دامنه­های کوه داشتیم که میشد مرالها را در سینه کش کوهستان مشاهده کرد صدای خوبی از بانگ آنها گرفتیم. یک خرس هم در فاصله نسبتا خوبی از ما در داخل دره قرارگرفته بود و به خوردن تمشک مشغول بود اما چون باطری دوربینم خراب بود و از تهران چک نکرده بودم در این سفر امکان عکاسی نداشتم و تنها از مشاهداتم لذت بردم. آن سال توانستم حیواناتی چون مرال، خرس، قوچ و میش، گراز، روباه، شوکا و تعداد زیادی از گونه­های مخنالف پرندگان را مشاهده کنم. با نزدیک شدن غروب، باد سردی وزیدن گرفت و چون دوبار مکانم را تغییر داده بودم، بادگیرم را در ماشین فرشاد جا گذاشته بودم که خوشبختانه آقا مهدی یک بادگیر اضافه داشت و من از آن استفاده کردم.

***

همراه با فرهاد ناهار خوردیم و از تهران پاستای نیم پز طعم دار آماده آورده بودم و خیلی سریع در آب جوش طبخ و آماده خوردن شد. با نزدیک شدن غروب و فروکش کردن گرمای هوا که در این ماه از سال بی سابقه بود، گشتی اطراف کلبه زدیم. دیدن چند قرقاول، کبک و مگس­گیر سینه سرخ و تعدادی رد پای جانوران وحشی مانند خرس و گرگ چیز دیگری ندیدیم و با تاریک شدن هوا به اتاقک برگشتیم. در راه مقداری چوب خشک جمع کرده بودیم و مقابل کلبه آتشی برپا کردیم. روی صندلیهای آجری که دوستان قبل ما اطراف محل روشن کردن آتش درست کرده بودند نشستیم و صدای گاوبانگ مرالها را گوش کردیم. اولین بانگ را در ساعت 17:30 شنیدیم و در فرمهای موجود در اتاقک با جزئیات لازم ثبت کردم و صداهای بعدی را هم به همین منوال با دقت یادداشت می­کردیم. یک چراغ نفتی داخل اتاقک پیدا کردیم، فرهاد داخل مخزن آن را نفت ریخت و برای روشنایی داخل اتاق از آن استفاده شد. البته یک پنل خورشیدی هم وجود داشت که بدون استفاده مانده بود. با پیدا کردن قطعه­ای از آن در داخل کمد و چند تکه سیم، فرهاد آن را سرهم کرد و کار انداخت اما باتری اصلی انگار نقص داشت و برق را ذخیره نمی­کرد برای همین مورد استفاده­مان قرار نگرفت و همان چراغ نفتی بهترین گزینه بود تا با نور اندکی که داشت روشنایی داشته باشیم.

روز سوم سفر، ساعت 5:30 صبح بیدار شدیم تا پیاده روی بیشتری اطراف کنیم و شانس بهتری برای دیدن حیات وحش داشته باشیم. کوله سبکی برداشتم، آب، یک بسته بیسکوییت و وسایل لازم دیگر را درون آن گذاشتم. دوربین چشمی فرهاد را هم برداشتم و براه افتادیم. بازهم رد پاهای جانوران دیروز را دیدیم و همچنان از دیدن خرس و مرال عاجز. اینبار رد پای شوکا هم دیدیم. درختان گلابی و سیب وحشی در راه بود و بسیار میوه داده بودند. مزه گسی خاصی داشتند. ساعت 8 به کلبه بازگشتیم و صبحانه خوردیم. آفتاب تندی بود و امکان تردد بیشتر وجود نداشت. برای همین در کلبه ماندیم و موقعیت را حفظ کردیم تا این نقطه از پارک هم بدون حفاظت نماند. ناهار خوردیم (کنسرو ماهی تن که با پیاز و گوجه و سیر تفت دادیم با نان خوردیم)، استراحت کردیم و از تهران اخبار مربوط به اعتراضات را پی می­گرفتم و از دوستم پیگیر یافتن گم شده­اش شدم که همچنان خبری نداشت. حدود ساعت 15 بعد از ظهر مجدد به گشت رفتیم. در مکانی جنگلی در دره­ای پایین دشت کمین نشستیم تا شاید جانوری ببینیم. این بار هم ناموفق بودیم. گرمای هوا و تردد امدادگران و محیطبانانی که برای حادثه روز گذشته در نزدیکی ما به دشت آمده بودند بی تاثیر نبود. روز گذشته یک کارگر که برای حفر و بازسازی قنات به پارک آمده بود داخل قنات محبوس شده بود. و امدادگران برای یافتن وی به منطقه آمده بودند. زمان بازگشت به کلبه کمی خوش شانس بودیم و ماده گرگی را مشاهده کردیم که قبلا تنها رد پایش را دیده بودیم. آتش مقابل اتاقک را دوباره برپا کردیم و در سوسوی نور چراغ نفتی شام خوردیم (برنج خشکی که همراه داشتیم پلو دم کردم و با کنسرو قیمه خوردیم). صدای گاوبانگ تمام شب ادامه داشت و تا نیمه­های شب روی سقف کلبه دراز کشیدیم و همزمان از دیدن ستاره­ها و شنیدن صدای گاوبانگ لذت بردیم.

سه شنبه دوازدهم مهر روز چهارم سفر، روز بازگشت به مهمانسرای تنگراه بود. صبحانه خوردیم، کلبه را نظافت و مرتب کردیم وسایل را در کوله­ها قرار دادیم و حوالی ساعت 11 بود که بچه­های محیطبانی دشت با همان پیکاپ نزد ما آمدند. به پیشنهاد محیطبان، قبل از برگشت سری به منطقه “پیچ سلیمان کشته” در ارتفاعات خواجه نارنج زدیم که از بالا دید وسیعی به جاده و دامنه­های صخره­ای و جنگلی مقابل داشتیم. از یک قبرستان بسیار قدیمی هم بازدید کردیم. قبرستانی که بیشتر تخته سنگهای قبور تخریب شده بودند و مشخص بود بسیاری از آنها توسط اهالی مورد سرقت قرار گرفته و حفاری شده بودند. از تخته سنگهای برخی قبرها میشد نتیجه گرفت که مربوط به دوره ایران باستان یا دهه­های اول پس از اسلام بوده باشند که قبلا نمونه آنها را در ارتفاعات سوارباغی هم دیده بودم. گشت زدن همراه با محیط بانان هم لذت و تجربه­های خاص خودش را دارد. در سفر پیشین هم یکی دو سه مرتبه همراه با محیطبانان پاسگاه به گشت می­رفتم.

 خاطرم هست که سفر قبلی در زمان انتقال از چادر به چادری در منطقه­ای دیگر یکی دو شب در پاسگاه اقامت و استراحت می­کردم، برای همین یکی از همان روزها همراه دو محیط­بان آزادمرد و سعیدی برای گشت جاده­ای همراه شدم. در راه از طریق یکی از مخبرهای محلی متوجه شدیم یک خودرو با پلاک کرمانشاه در حاشیه جنگل در حال استراحت است که داخل صندوق عقب خودرو یک تفنگ شکاری مشاهده کرده بود. به محض دریافت خبر از مخبر به سمت خودرو حرکت کردیم وکنار آن ایستادیم. افرادی که کنار خودرو مشغول آماده سازی ناهار بودند را یک خانواده تشکیل می­دادند و خودروی دیگری نیز همراه آنها بود. چون امکان تفتیش خودرو برای مامورین وجود نداشت با فاصله­ای آنها از خودرو پارک کردند تا در صورت باز کردن صندوق عقب بتوانند اسلحه را مشاهده کنند و از صاحبش مجوز حمل را کنترل کنند. پس از یک ساعات توقف که نتیجه­ای حاصل نشد  به مسیر خود در جاده حرکت کردند و گشت در جاده را همچنان ادامه دادند و یک ساعت پس از تاریک شدن هوا به محیطبانی بازگشتیم.

***

حوالی ظهر به پاسگاه دشت رسیدیم و ضمن خداحافظی با محیط بانان با خودروی فرهاد به سمت مهمانسرا حرکت کردیم و حدود ساعت 13 به تنگه راه رسیدیم. فرشاد و سایر دوستان به استقبال آمدند. مدت کمی پیش بچه­ها ماندیم، چای خوردیم و گفتگو کردیم و از مشاهداتمان گفتیم. فرشاد تیشرتهایی با تصویر مرال بهمان هدیه داد که تصویری از عکاسی خودش از این حیوان بود که روی تیشرتها طراحی و چاپ شده بود. مهمانسرا را به قصد تهران ترک کردیم، ناهار را در رستوران بین راهی عمو رحمان که از قدیمی­های محیط زیست گلستان بود خوردیم و به تهران بازگشتیم.

این وب‌سایت از کوکی‌ها برای بهبود تجربه وب شما استفاده می‌کند.