«متن منتشر شده عینا مطابق سفرنامه ارسالی شرکت کنندگان است و شیردال مسئولیتی نسبت به محتوای آن ندارد.»
روز اول: سفر به جایی که تعلق نداری!
تازه به گرگان رسیده بودم و هنوز خستگی راه از تنم بیرون نرفته بود. دومین سال زندگی خوابگاهیام بود. هماتاقیام شقایق با تلفن حرف میزد. چیزی شنید و چشمهایش برق زد. بدون اینکه نظری از من بپرسد گفت ما هم میآییم و تلفن را قطع کرد. بیمقدمه گفت: «باید بریم خرید. این فرصت رو نباید از دست داد.» برای یکی از بازههای اعزام گاوبانگی تعدادی ظرفیت خالی شده بود و یکی از دوستانمان به ما خبر داد. مات و مبهوت نگاهش کردم و سیل عظیمی از چالشهای محتمل را در سرم مرور میکردم. به مسئولین خوابگاه چه بگویم؟ اگر خانوادهام مخالفت کنند چه؟ پیشنهاد عجیبی نیست؟ بیایید برویم وسط جنگل گوزن نشانتان دهیم، امکانات اولیه پختوپز و آب آشامیدنی فراهم میکنیم، کاملا هم رایگان! اصلا قرار است چند شبانه روز را در جنگل طی کنیم و این کار نیازمند تجربه و تجهیزات خاص خودش است که من ندارم؛ مهمترینش هم کیسه خواب. ولی این یکی از رویاهای دور از دسترسم و جذابم بود و نباید این فرصت را از دست میدادم. باید هرطور شده از جایی تجربه کردنش را شروع میکردم. هماهنگیها، چانهزنیها و جمعآوری اطلاعات را شروع کردم. خرید خوردوخوراک را انجام دادیم. در بدترین زمان ممکن سبک و مختصر به خوابگاه آمده بودم و حق انتخاب زیادی در برداشتن لباس نداشتم. هرچه داشتم و نداشتم را ریختم توی دوتا کوله نسبتا کوچک و معمولی و به تختخواب رفتم؛ اما از فکر و خیال خوابم نمیبرد.
صبح روز جمعه با ماشینی که مریم هماهنگ کرده بود، از خوابگاه به تنگراه رفتیم. به مهمانسرای تنگراه که رسیدیم، قبل ورود از دور به آدمها و تجهیزاتشان نگاه میکردیم؛ به لباسهای سبز رنگ و کفش و کوله و کیسه خواب روی آنها. با شلوار لی که اگر باران میآمد، خیس میشد و خیس هم میماند، سویشرت زرشکی رنگ که هیچ قابلیت استتار در جنگل را نداشت، با دو کوله سنگینم به همراه شقایق و مریم که آنها هم کموبیش وضعیتشان مثل من بود وارد مهمانسرا شدم؛ جایی که گروهبندی اعزام داوطلبین به ایستگاههای مختلف داخل جنگل صورت میگرفت. ثبتنام کرده بودم اما تمام شواهد فریاد میزدند که من به آنجا تعلق ندارم. احساس جدیدی نبود؛ چه برای من چه برای بقیه آدمها. میل به تعلق از نیازهای بنیادی و اولیه انسانهاست و بالاخره یک روز، در جایی یا جمعی قرار خواهیم گرفت که احساس کنیم دارد ما را پس میزند. تعلقپذیری میل ذاتی انسان است برای آنکه بخشی از یک ماهیت بزرگتر باشد. اما تعلق یک لیست ندارد که با وارد شدن اسمت در آن لیست، تیک بخورد و احساسش کنی. تعلق حسی درونی است که میتواند حتی زمانی که در جمعی به رسمیت شناخته میشوی، جای خالیاش معذبت کند. نمیتواستم تظاهر کنم مثل بقیه هستم تا میان آنها پذیرفته شوم. تفاوتهایمان غیرقابلانکار بود و ممکن بود هر آن واقعیت از زیر نقاب بیرون بزند. به نظرم این تلاشها، جانشینی توخالی برای تجربه احساس تعلق هستند. چه بسا این لجاجت بیحاصل مانع از تعلق هم بشود. تعلق حقیقی زمانی احساس میشود که جرئت کنم خود واقعی و ناقصم را به دیگران نشان دهم و آنها مرا بدون تظاهر و تعارف در جمعشان بپذیرند.
فرمهایی را امضا کردیم و مسئولیت هرگونه اتفاقی که در جنگل خواهد افتاد را به عهده گرفتیم. هرچند چالش اصلی ما حداقل در آن لحظات، حیوانات و تاریکی و سرما و باران یا حتی مرگ نبود، ما از ناشیبودن در جمع حرفهایها و احمق به نظر رسیدن بیشتر هراس داشتیم. به جای کیسه خواب، پتو و کاپشن آورده بودیم ولی حالا که دل به دریا زده بودیم، میخواستیم درست و حسابی باشد. دشت منصوری نزدیک مهمانسرا بود و این به اندازهای که ما دوست داشتیم چالشبرانگیز نبود. دلمان به داشخانه بود که در ارتفاع بیشتری قرار داشت. جایی که ممکن بود باران ببارد و بدون کیسه خواب نمیشد شب را به صبح رساند. مسئول گروهبندی (فرشاد اسکندری) با تعجب و نگرانی نگاهم کرد و نکاتی درباره لباس مناسب و کوله استاندارد گفت که میدانستم. نمیدانم این درخواست ما به نظرش جسورانه بود یا خیرهسری و توی دلش چه فحشهایی نثارمان کرد اما در نهایت یک کیسه خواب اضافه جور شد. امیرحسین که از داوطبین اعزامی روزهای قبل بود، به شهر برمیگشت و کیسه خوابش را به ما قرض داد. ناهار تن ماهی خوردیم و سه نفری (من و مریم و شقایق) با دو کیسه خواب و پتو و لباس گرم اضافه راهی شدیم. قرار بود سامان (خراسانی) همراه ما باشند اما کاری برایش پیش آمد و با علیرضا (کلاهدوز) راه افتادیم.
میدانستم سر و وضعم شبیه طبیعتگردها نیست. میدانستم انداختن یک کوله از جلو و یک کوله از عقب و گرفتن کیسه خواب قرضی به دست چقدر تصویر خندهدار و غیراصولی است، اما نفسنفسزدن هایم را حدلامکان پنهان میکردم و بدون تقاضای استراحت ادامه میدادم. علیرضا با دیدن صورتهایی که توی شیبهای طولانی قرمز و خسته و خیس از عرق بود، پیشنهاد توقف میداد و ما هم برای اینکه رویش را زمین نیاندازیم کمی استراحت میکردیم. بعد از 2 الی 3 ساعت نزدیک غروب بود که به داشخانه رسیدیم. داش یعنی سنگ و خانه هم که معنایش مشخص است. آنجا پیش از اینکه استراحتگاه گروههایی مثل ما شود، محل استراحت شکارچیان بوده که با کمک سنگ سرپناهی ساخته بودند. دلیلش این بوده که سنگ از عناصر طبیعی است. برای جانوران آشناست و جلب توجه نمیکند. البته آن خانه سنگی را خراب کرده بودند و با چوب و پلاستیک کومه ساخته بودند. مشغول جمع کردن چوب از اطراف شدیم و آتشی روشن کردیم. چای و تنقلات و کنسروهای لوبیا را کنار آتش خوردیم و دو به دو شیفتهای چند ساعته برای خوابیدن تعیین کردیم.
شیفتهای شب کنار آتش سریعتر از چیز که فکرش را میکردم سپری میشدند. واضحترین چیزی که چشمهایم میدید، آتش بود و صداهایی که میشندیم بانگ گاه و بیگاه مرالها و جغد شب و تلق تولوق آتش بود. بانگها را با توجه به جهت و ساعت شنیده شدنشان داخل فرمهایی که در کومه بود یاداشت میکردیم. فضای اطراف و چنین تجربه بکری در شب جنگل را نمیشناختم و مغزم در حالت آماده باش قرار داشت. خاطرات گذشته یا فکر آینده بیاهمیت جلوه میکردند. همه چیز در مواجهه با لحظه تعیین میشد. مغزم نیمی ساکت و آرام، نیمی منگ و گیج به صدای شب گوش میسپرد و تمایل به شنیدن هیچ آهنگ و پادکست و مکالمه جذابی نداشت. دلم میخواست حتی به تمنای تن به خواب هم بیتوجهی کنم و تا خود صبح بیدار بمانم اما متاسفانه انسانیتم را با همراه تمام نواقص و کمکاریهایش همراه خود به جنگل برده بودم و بعد از هر شیفت دراز که میکشیدم به آنی خوابم میبرد.



روز دوم: رشتهای ناچیز از تار و پود حیات!
صبح روز اول که بیدار شدم، انگار هنوز در خواب و خیال به سر میبردم. من وسط جنگلهای پارک ملی گلستان بودم! صبحانه نان و حلواشکری خوردیم و علیرضا و شقایق برای آوردن آب به سمت چشمه رفتند. من و مریم هم درگیر کشف و شهود اطراف و جابهجایی و تمیزکاری وسایل شدیم. بعد از چند ساعت نگران آبآوران شدیم. شقایق گوشیاش را نبرده بود و هنوز شماره علیرضا را نداشتیم. نمیخواستیم سامان و بقیه بچهها را نگران کنیم و کمی بیشتر صبر کردیم. هوا رو به سرد شدن بود. خاکسترهای سردشده را از دور زغالها جابهجا کردیم. چوب جمع کردیم و با کمک برگ و کمی زغال که از دیشب باقی مانده بود آتش روشن کردیم. کنسروها را برای ناهار کنار آتش گذاشتیم و به انتظار بچهها نشستیم تا بالاخره پیدایشان شد. پر شدن دبهها خیلی طول کشیده بود و حملشان توی شیب سخت بود. جز این هم کمی برای دیدن گوزن یا گرازی در آن نواحی بیشتر نشسته بودند و اتفاقا یک گراز هم دیده بودند. همان جا شماره علیرضا را گرفتیم و سیو کردیم. ناهارهایمان متفاوت بود: کنسرو تن ماهی، کنسرو گوجه بادمجان، کنسرو مرغ و کنسرو عدس. برای هیجانانگیزتر کردن وعده غذایی طعمها را با هم امتحان میکردیم. ترکیب برنده، گوجه بادمجان با مرغ بود. آبجوش گذاشتیم و همراه با تنقلات مختصری چای را بردیم روی دشت کمی جلوتر از کومه که پر از تخته سنگهای بزرگ بود خوردیم. گاوبانگیها بیشتر از شب قبل به گوش میرسیدند و آوای عجیبشان مو به تن آدم سیخ میکرد.
مناظر را با چشمانم میبلعیدم. مثل تشنهای که به آب رسیده باشد. نه مثل یک لذت سانتیمانتال، مثل یک نیاز مغفولمانده. به نظرم جسم و روان ما که نتیجه میلیونها سال زیست در طبیعت است، نمیتواند به راحتی فقط با هزار سال تمدن به شرایط جدید خو بگیرد و هویت و حافظه تکاملی خود را از یاد ببرد. در روزمرگیهای انسان امروزی نشان کمی از طبیعت به چشم میخورد و برخلاف انتظاراتمان آسایش و امکانات موجب آرامش ما نشده است؛ نرخ بالای افسردگی و اختلالات اضطرابی گواهی بر این مدعاست. روح و روان ما نیازمند تعامل با طبیعت است. یکی از جنبه های آرامشبخش طبیعت این است که عظمت پدیدههایی همچون ابرهای غولپیکر آسمان یا کوهستانهای گردنشکن مرتفع، خودبزرگبینی و خودشیفتگی ما را به احساسی متواضعانه تبدیل میکند. تماشای بیتفاوتی طبیعت برای کسی که در مشکلات روزمره دست و پا میزند، آرامشبخش است. مخصوصا اینکه این بیتفاوتی به طور عادلانهای درمورد تمام انسانها صدق میکند. برای طبیعت فرقی نمی کند رئیسجمهور یا یک معلم ساده، بیکار یا خلافکار، طبیعتگرد یا یک دانشجوی معمولی محیطزیستی باشم. این دستهبندیهای انسانی هیچ تاثیری بر نحوه برخورد طبیعت ندارد. زیباییاش را به همه نشان میدهد، ناملایمتیهایش را هم همینطور. سرش به کار خودش است. احتمالا در نگاه اول تحقیرآمیز و رنجآور باشد اما این دیدگاه متواضعانه، آسودگی برایم به ارمغان میآورد و یادآوری میکند که نه تافتهای جدابافته، که فقط رشتهای ناچیز از تار و پود حیاتم.
هرقدر میخواهم این لذتها را سلیقهای در نظر بگیرم نمیتوانم. به نظرم هر انسانی حتی اگر دیوانهوار هم شیفته طبیعت نباشد، نمیتواند ظرافت خرامیدن آهو، زیبایی چشمنواز کوهستانی سرسبز، شکوه پرواز عقاب، خنکی دلچسب هوا یا زلالی زیبای آب را کتمان کند. شاید مثل من به وجد نیاید یا اعتراف نکند چقدر برایش لذتبخش بودهاند، اما باید بپذیرد که پیوند هیجانی بین انسان و طبیعت وجود دارد و آسایش حاصل از فناوری و تکنولوژی هم نمیتوانند جای خالی حضور و لمس طبیعت را در روح و جان او پر کنند. حتی روابط انسانی هم در طبیعت طور دیگری پیش میروند. صمیمیت متفاوت و بامزهای در مدت کوتاه با آدم جدیدی مثل علیرضا که جایی جز اینجا شاید هیچ حرف مشترکی با او نداشتم، شکل گرفت. حتی با دوستهایی که شبهای زیادی را در خوابگاه کنارشان سپری کرده بودم، یعنی مریم و شقایق شکل جدیدی از مکالمات و شناخت را تجربه میکردم.
قبل از تاریکی هوا به کومه برگشتیم و کمی به تنهایی و مکالمه با خانواده و چک کردن پیامها گذشت. شام سیبزمینی آتشی و کنسرو لوبیا و عدس خوردیم. شب دوم سردتر بود ولی من خوشحال بودم که آن همه لباس گرم را بیهوده تا این بالا نیاوردهام. دیگر علامت دادن به ایستگاه آن طرف جنگل با چراغقوه به عادات محبوب و سرگرمکنندهمان تبدیل شده بود. علیرضا برخلاف ما کاملا مجهز بود و به لطفش کار کردن با هدلمپ و مشخصات یک مت خوب را یاد میگرفتیم و لیست خریدمان برای طبیعتگردیهای آتی را کاملتر میکردیم. آن شب شیفتهای خواب و بیداریام را طوری هماهنگ کردم که طلوع را از دست ندهم ولی هوا بارانی شد و مجبور شدیم همگی تا صبح داخل کومه سر کنیم. فقط سه کیسه خواب داشتیم و من مجبور شدم آن شب را با کمک دو کاپشن و دو پتو صبح کنم. هرچند چنان خسته بودم که بیهوش شدم و لحظهای سرما را احساس نکردم. وقتی بدون امکانات عزم چنین سفری کردیم، میدانستیم سختیهایی این چنینی در انتظارمان است. برای دیدن ستارهها، تحمل تاریکی ضروری است. حال آنکه من چنان مست این تجربه جذاب بودم که از تاریکی و سرما و شب بارانی هم لذت میبردم. از صدای باران، بوی نم خاک و حتی تلاش برای خوابیدن در جایی نسبتا گرم و عمدتا خشک در دل جنگل گلستان. خوشحال بودم که چنین شب متفاوتی را پشت سر میگذارم. مهم نبود خواب بودم یا بیدار، همواره در حال رویا دیدن بودم.



روز سوم: صداهایی از طبیعت که نمیشنویم!
بعد از باران، هوا در شهر هم به طرز عجیبی تازه و مطبوع میشود چه برسد به جنگل. از خواب بیدار شدم و بیتوجه به گزش پشهها که حتی به صورت و پیشانیام رحم نکرده بودند، نفسهای عمیق میکشیدم. باران بهانهای شده بود که زمان بیشتری از کومه بیرون نیاییم و استراحت کنیم و حسابی خستگی در کرده بودیم. بالاخره سامان به ما پیوست و شور و حال تازهای به جمع داد؛ از لحظهای که رسید و پرانرژی سلام و احوالپرسی میکرد تا تمام اطلاعات و خاطرات جذاب و مفیدی که از جزئیترین موضوعات تعریف میکرد. ناهار هم برایمان لوبیاپلوی خانگی آورده بود که با کنسرو مرغ پختهای که مریم داشت محشر شد. بعد از دو روز مرتاضی سر کردن با انواع و اقسام کنسرو، با بوی برنجی که روی آتش گرم میشد تا مرز دیوانگی پیش رفتم. علیرضا بعد از ناهار راه افتاد و از ما جدا شد تا قبل از تاریکی به مهمانسرا برسد. باید کمی استراحت میکرد تا بتواند گروههای بعدی را همراهی کند. با او عکس چهارتایی گرفتیم و همراه با اندکی اشک و آه راهیاش کردیم.
شبی که تصمیم به آمدن گرفته بودم، گوشی و ایرپاد و پاوربانکم را تا ته شارژ کردم. گفتم سه روز در طبیعتیم و بالاخره یکی دو ساعتی شاید حوصلهام سر برود و مجبور شوم با پادکست یا کتاب و موسیقی خودم را از ملال و بیحوصلگی نجات دهم. روز آخر بود و دیدم که حتی یکبار هم ایرپاد را حتی از داخل کیف برنداشتم. با هجوم سکوت و رنگهای طبیعت حوصلهام سر نرفته بود که هیچ، وقت هم کم آورده بودم. مراودهای بسیار ظریف با ملال داشتم؛ ملالی خیالانگیز و نوعی توجه صبورانه به طبیعت، طوری که انگار هیچ کار مهمتری نداشتم جز گوش دادن به صدای آتش و چشم دوختن به شعلههایش. جنب و جوشی در سکوت جنگل بود. سکوت شبش بهطور دلهرهآور و سکوت روزش بهطور امیدوارانهای شنیدنی بود. حتی سکوت آدمها در طبیعت، دلچسب و متفاوت است. مثل درختها که در سکوت رشد میکنند، کنار یکدیگر مینشستیم به تماشا و رشد میکردیم. همه حرفهای هم را نمیتوانستیم بفهمیم، زبان و درک و تعاریفمان متفاوت بود، اما سکوتمان شکل هم بود؛ تنها نتی که همیشه به شکل گروهی خوانده میشود. همانطور که فاصله میان کلمات که عمدا پر نشده است و کمکمان میکند نوشتهها را بخوانیم، سکوت صداها را تقویت میکند و به آنها معنا میبخشد. حتی به نظر ارسطو و افلاطون هم:«آنچه نمیتوانیم دربارهاش سخن بگوییم، باید در سکوت بگذرد». من فکر میکنم چه بسا گاهی نیاز باشد حتی آنچه میتوانیم دربارهاش سخن بگوییم هم در سکوت بگذرد.
در طبیعت برخلاف زندگی شهری که به طرز خفقانآوری پر از هیاهو و آشفتگیهای صوتیست، سکوت قانونیست که باید رعایت شود. درست است که هدف از آن، حفظ آرامش زیستمندان آن زیستگاه است اما انسان هم به اندکی سکوت نیاز دارد. جی. داگلاس پورتئوس در کتاب زیباییشناسی محیطزیست نوشته است: «در دنیای شهری پر سروصدای امروز، شاید درجهای از ناشنوایی نشانهای از سازگاری ما است.» اما شاید هم آنقدر به شلوغیها عادت کردیم که تحمل سکوت را نداریم. کنترل آلودگی صوتی اطراف را نداریم و شاید نتوانیم موسیقی داخل آسانسور را نتوانیم قطع کنیم اما میتوانیم که گاهی حداقل در طبیعت اسپیکر را تا ته بلند نکنیم. من فکر میکنم که هر یک از ما با فرار از سکوت و سکون از تنهایی و مواجهه با سوالات بنیادی و اندیشیدن درباره آنها میگریزیم. این روزها سکوت و تنهایی، ضعف و انفعال تلقی میشود و با همین بهانه از خودمان دریغشان میکنیم؛ اما شاید لازم باشد گهگاهی به عمق اقیانوس درونمان فرو رویم و از آنجا به نظارهی زندگی بنشینیم. انسان موجودی اجتماعیست و انتظار هم نمیرود که در غار تنهاییاش فرو رود، اما بد نیست حداقل کمی از خودمان را برای خودمان باقی بگذاریم. مناطق حفاظتشدهای برای زمان و توجهمان تعیین کنیم تا از انقراض عمق و سکوت جلوگیری کنیم. میتوان در این مناطق حفاظتشده بیشتر گوش داد، بیشتر دید، عمیقتر و طولانیتر به گفتوگو با خود پرداخت و بیشتر قانون سکوت را جدی گرفت.
در همین فکروخیالها بودم که سامان پیشنهاد داد کمی اطراف را بگردیم. میگفت در راه آمدن صداهایی شنیده و احتمال دارد بتوانیم مرال ببینیم. به منطقه موردنظر که رسیدیم باید پشت درخت و گیاهان پنهان میشدیم. لباس سامان که سبزرنگ بود و قابلیت استتار داشت. لباس مریم و شقایق هم مشکی و قهوهای. احساس کردم همه چشمها به من است. سویشرت من زرشکی بود و لعنتی داخلش هم زرشکی بود (نمیشد برعکس بپوشمش). دلم میخواست از خجالت زمین را بکنم و خودم را زیرش دفن کنم. البته بازهم ناامید نشدیم و به تلاش برای دیدن گوزن قرمز ادامه دادیم. موفق نشدیم ولی انتظار شیرینی بود. آنقدر سکوت و سکون داشتیم که اثر حضورمان در محیط کم شده بود. عضوی از محیط شده بودیم انگار که اصلا وجود نداشتیم.
هوا کمکم تاریک شد و ما هم به کومه برگشتیم. عصر دلگیری بود. انگار عصر جمعه بود. شب آخر بود و دور آتش سفره دلمان را بیشتر از همیشه باز کردیم. از روز اول میگفتیم که با چه اطمینان و جسارتی ایستگاه موردعلاقهمان را انتخاب کردیم آن هم درحالی که از نیازمندیهای طبیعتگردی فقط علاقهاش را داشتیم. از اینکه آن روز ته دلمان چقدر احساس تنهایی و عدمتعلق داشتیم و وضعیت لباسهایمان بین آن طبیعتگردها خندهدار بود میگفتیم و وسط همین عادت ایرانی خندیدن به فلاکتها و حتی مسابقه برای بردن کاپ بدبختترین آدم، فکر کردم چقدر احساس کافی نبودن یا تعلق نداشتن به جمع، یک تجربه مشترک بین ما و آن حرفهایهاست. مهم نیست درونمان چه میگذرد یا ظاهرمان چطور به نظر میرسد، همهمان چیزهایی برای پنهان کردن داریم و در این احساس غریب بودن تنها نیستیم. میگفتیم و میخندیدیم و ته دلمان میدانستیم شب آخر دور هم بودنمان در جنگل است. شام لوبیا و و تن ماهی خوردیم. نمیدانم چطور ولی آن کنسروهای مسخره در آن شرایط سرد و تاریک به طرز عجیبی میچسبیدند. آخرین فرصتم برای دیدن طلوع بود. زودتر از همه عزم خواب کردم تا این بار موفق شوم اما خوابم نمیبرد.



روز چهارم: پایان زندگی، آغاز بقا!
شب قبل تقريبا اصلا نخوابیدم. نزدیک طلوع تصمیم گرفتم روشن شدن هوا را ثبت کنم. موفق هم شدم اما چون اولین تجربهام بود، فیلم تار ضبط شد و حسابی غصهاش را خوردم. صبحانه را هم به لطف سامان کرهبادامزمینی و کرم کنجدی خوردیم که خانمش برایش گذاشته بود. وسایل را جمع کردیم، از خاموش شدن زغالهای آتش مطمئن شدیم، کومه را جارو زدیم و راه افتادیم. دلم برای آنجا تنگ میشد. دلم میخواست تمام لحظات را ثبت کنم، تمام صداها، بوها، رنگها. گوشی را برداشتم و از یک عکس به عکس بعدی راه میرفتم. از بقیه عقب میافتادم و بالاخره با ناتوانی در حفظ آن حالوهوا کنار آمدم. گوشی را توی جیبم گذاشتم و شاتر خودم را باز گذاشتم تا تکتک لحظات را با تمام وجود نفس بکشم و نور تمام لحظات در حافظه پوستم ثبت شود. احساس میکردم طبیعت پر از هدیههای حسابشدهای است که کسی برایم قایمشان کرده و اگر خوب ببینم گیرشان میآورم. مثلا درختها گاهی برایم دست تکان میدادند. نه اینکه باد به طور منظم بین شاخ و برگها بپیچد، نه! در لحظه به خصوصی برگ مشخصی تکان میخورد و فقط من میدیدمش. طبیعت قصهای است از الان داری میبینی و الان دیگر نمیبینیاش. این ناپدید شدن آنی من را در سکوت میخکوب میکند و دلهرهی از دست دادن به جانم میاندازد. تلاش میکردم قارچهای عجیب و زیبای روز زمین را هم از دست ندهم و گاهی به باد چشم بدوزم. یاد این جمله استوارت ادوارد وایت افتادم:«همیشه فکر میکردم اگر به اندازه کافی دقت کنیم، میتوانیم باد را ببینیم؛ محو، سختفهم، تهماندهای زیبا و گریزنده در هوا.»
در راه برگشت هم کلی ولیک قرمز و سیاه خوردیم و از علیرضا یاد کردیم. روز اول که بالا میرفتیم دیدم که ولیک قرمز میخورد. شنیده بودم که برخلاف ولیک سیاه، خوراکی نیست. این را به علیرضا گفتم. گفت: «من میخورم، اگر تا بالا زنده بودم یعنی خوردنیست.» تلاش میکردیم در نهایت سکوت جلو برویم تا شاید این بار موفق به دیدن مرال شویم. اما فقط یک گراز دیدیم. نزدیک چشمه کمی استراحت کردیم، آب خوردیم و دوباره راه افتادیم. کولههایی که در راه رفت پر از کنسرو و سیبزمینی بودند، خیلی سبکتر شده بودند و شیب به سمت پایین بود. سرعتمان بیشتر بود اما این خوشحالم نمیکرد؛ داشتیم هرچه سریعتر به پایان سفر نزدیک میشدیم. تنها فکر کردن به یک چیز آرامم میکرد: اگر ما این چند روز را در جنگل نبودیم، این نمایش زیبا در سالنی خالی از بیننده به اجرا در میآمد؛ مثل همه شهابسنگهایی که در طول روز سقوط میکنند بدون اینکه کسی آنها را ببیند. سفر داشت تمام میشد اما خاطراتی که به دست آوردیم و تاثیر کوچکی که در حفاظت از مرال داشتیم ماندگار شدند.
وقتی به مهمانسرا تنگراه رسیدیم و فرشاد را دیدم، خیلی خوشحال بودم از اینکه آبوهوا آنقدری به نفعم بود که لباسهای نامناسبم با باران خیس نشوند و تا حد مطلوبی سالم بازگشتم. نگاه شکاک و نگران فرشاد را تبدیل به لبخندی تعجبآور کرده بودم. کمی خستگی در کردیم و با علیرضا دیدار تازه کردیم. با ماشینی که طاهر از محلهشان (گمان کنم از روستای تنگراه مجاور پارک) برایمان هماهنگ کرد، به خوابگاه حضرت زینب در گرگان بازگشتیم. من به همراه دو دوست مثل خودم خیرهسر و بدون تجهیزات اما علاقمند، سه روز بینهایت جذاب و به یادماندنی را در جنگل پشت سر گذاشتم. فهمیدم کدام چوبها برای آتش طولانی بهترند و چطور شبانه به ایستگاه آنطرف جنگل با نور چراق قوه علامت بدهم که کور شوند. فهمیدم ترکیب کنسرو گوجه بادمجان و مرغ آتشی عجیب خوشمزه است و نه تنها گوزنها که آدمیزاد هم تحت شرایطی خاص بانگهای عجیبی از خود سر میدهد. خیلی چیزهای دیگر هم درباره فصل جفتگیری و گاوبانگی گوزنها یاد گرفتم ولی مهمترین یادگاری این مدیتیشن سه روزه برایم تجربه زیستهای بود که یادآور نامهایست که مدتها قبل خواندم. نامه رئیس قبیله سرخپوستی -سیاتل- از آخرین بازماندگان وحشیان نجیب که خودشان را سهمی از طبیعت میدانستند و تا قبل از نابودی ملتشان، با هماهنگی آرامشبخشی در آن زندگی میکردند. نامه در سال 1855 به چهاردهمین رئیسجمهور آمریکا که تقاضای واگذاری و فروش سرزمین سرخپوستها و سکنی در جای دیگری داشت نوشته شده است. نامهای ادبی که خبر از فرجامی تلخ برای ما جانوران متمدن میدهد:
«… هیچ سکوتی در شهر مرد سپید جریان ندارد
هیچ مکانی تا در آن بتوان جوانهزدن برگها در بهار را دید
و یا زمزمه حشرات را شنید.
چه چیز دیگری در زندگیست اگر انسان
فریاد تنهایی گنجشک و یا مناقشه غوکان برکه در شب را نشنود.
پیشنهاد فروش زمینمان را اندیشه خواهیم کرد
و اگر تصمیم بگیریم که آن را به شما واگذار کنیم تنها به یک شرط:
مرد سپید باید با حیوانات درست مثل برادرش رفتار کند.
اگر ما زمین را به شما واگذاریم،
دوست بدارید آن را چونان که ما دوستش داریم
حفاظت کنید او را آنچنان که ما حافظ بودیم
و با تمام قدرتتان، تمام قلبتان و تمام روحتان
حفظش کنید برای کودکانتان و دوستش بدارید
آنچنان که خدا تمامی موجوداتش را دوست دارد
زیرا که ما یک امر را خوب میدانیم
خدای ما همان خدای شماست و این خاک برایش مقدس است.
من یک وحشی هستم و این را نمیفهمم!
که هزار بوفالوی (نوعی گاو وحشی) خونالود را دیدهام
از مردان سپیدی بر جای گذاشته، سلاخی شده از کاروانی گذرا.
شاید ما مردمی وحشی و بدوی هستیم و نمیفهمیم!
اما آدمی بدون جانوران چه خواهد کرد؟
اگر همهی حیوانات از میان بروند، روح انسان به خاطر تنهایی و انزوای عظیمش خواهد مرد؛
زیرا آنچه که بر سر جانوران میآید، خیلی زود بر سر انسانها نیز خواهد آمد.
همه چیز به هم پیوسته است. عالم هستی کلیت واحدی است.
آنچه برای زمین اتفاق بیفتد، برای فرزندان زمین هم اتفاق خواهد افتاد.
پیشنهاد مرد سپید را اندیشه خواهیم کرد
اما مردمان میپرسند که مرد سپید واقعا چه میخواهد؟
چگونه میتوان آسمان را، گرمای زمین را و یا سرعت آهوان را خرید؟
اگر ما تازگی هوا و درخشندگی آبها را صاحب نباشیم
چگونه میتوانید آنها را از ما بخرید؟
یا چگونه میتوانید گاوهای وحشی را بازخرید کنید
هنگامی که آخرین آنها از پا در آمده است؟
ما هم به راه خود ادامه خواهیم داد
زیراکه برای ما از همه چیز معتبرتر،
حق هر انسانی است به زندگی، آنچنان که آرزویش را دارد.
زمان سفیدپوستان هم خواهد گذشت. شاید حتی زودتر از قبایل دیگر.
ادامه دهید به مسموم کردن بستر خود
و شبی خواهد رسید که از بوی تعفن خویش، از تنفس باز خواهید ایستاد،
و شما در غروب خلق خود سخت خواهید سوخت.
هنگامی که تمام گاوهای وحشی سلاخی و تمام اسبان وحشی رام شوند چه خواهد شد؟
هنگامی که خلوت رمزآلود جنگلها از بوی انبوه انسانها آشفته شود،
و چشمانداز زیبای تپههای سرسبز، ننگین از سیمهای سخنگو، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
بیشهزار کجا خواهدبود ؟ از دست رفته.
دارکوب کجا خواهدبود؟ از دست رفته.
و خداحافظی کردن از اسب چابک و شکار چیست جز فرجام زندگی و آغاز بقا.
آیا چیزی از روح انسان باقی خواهد ماند؟
خواهیم دید، خواهیم دید، خواهیم دید… .»[1]



[1] بخشی از کتاب “ما همه، سهمی از زمین هستیم”، ترجمه امید خادم صبا